ღ♥ღ تنهایی ღ♥ღ

معنای واقعی عشق

شیوانا با یکی از شاگردانش از راهی می رفت. . در نزدیکی یک مزرعه آباد کنار چشمه برای استراحت منزل کردند.

مرد ثروتمندی مالک آن مزرعه بود.آنها را از راه دور دید و به همراه زنی که کنارش قدم می زد نزدیک آنها آمد و برای آشنایی کنارشان نشست. شیوانا توضیح مختصری داد و گفت : عازم مسیری هستیم و اینجا استراحت می کنیم..

مرد ثروتمند با غرور و خنده گفت: من آدم ثروتمند ولی  عاشق پیشه ای هست. این خانم همسر اولم است. من تا امروز عاشق چندین خانم شده ام و چند نفر از آنها را هم به همسری گرفته ام و چند نفر از آنها را هم به همسری گرفته ام
همسرم هم این خصلت عاشق پیشگی مرا پذیرفته و با آن کنار آمده است! می گویید نه از خودش بپرسید؟

زن لبخند تلخی زد و آهی کشید و هیچ نگفت...

شیوانا تبسمی کرد و به مرد ثروتمند خیره شد و گفت: چرا برای کارهایی که می کنی از اسامی و القاب شیرین و جذاب به غلط استفاده می کنی؟ بگو مرد هوس بازی بودم و برای خاموش کردن آتش هوس خودم به همسرم خیانت کردم و سراغ زن های دیگری رفته ام. چرا بی جهت کلمه عشق را خراب می کنی؟

مرد ثروتمند با عصبانیت از جا برخاست و دست زن اولش را گرفت تا برود. در همین حال با صدای بلند گفت: این پیرمرد معنای عشق و عاشق پیشگی را نمی فهمد. بی خود سفره دلم را پیش او گشودم و راجع به خودم صحبت کردم.
زن در حالی که همراه مرد می رفت به او گفت: ای کاش معنای عشق را از خودش می پرسیدی .تو که می گویی از جوانی به صد نفر نرد عشق باختی و به همه عشق و محبت خود را نمایاندی باید بتوانی برای تعریف او از عشق جوابی بیابی!
مرد ثروتمند کمی به خود مغرور شد. ایستاد و با صدای بلند خطاب به شیوانا گفت: خوب! تو که این قدر راجع به هوسرانی و هوس بازی میدانی بگو معنای عشق چیست؟

شیوانا با لبخند گفت : عشق دادن یک دل به صد یار نیست ! دادن صد دل به یک یار است ! اگر تو خیلی عاشق پیشه بودی از جوانی تمام دل و وجودت را پای همین همسر اولت می ریختی!!! این معنای عشق است. بقیه اش هوس بازی است.

 

عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی

 

نویسنده: saeed ׀ تاریخ: پنج شنبه 17 اسفند 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

خیانت

                           

 

خیانت یک اشتباه نیست

درست ترین اتفاق در یک ارتباط اشتباه است

نویسنده: saeed ׀ تاریخ: پنج شنبه 17 اسفند 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

دختر کشاورز

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمع کار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشنهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت:  اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار

 

نشود باید پدر به زندان بروداین گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.
در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد
او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت
و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟

چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند

تا پدرش به زندان نیفتد. لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد. به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود. در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.

 

۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
۳ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

 


نویسنده: saeed ׀ تاریخ: پنج شنبه 17 اسفند 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

میدونم یه روز میفهمی

          

میدونم یه روز میفهمی

روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تورو میخواستم

تو چه جور ازم گذشتی

 

 

نویسنده: saeed ׀ تاریخ: پنج شنبه 17 اسفند 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

هرکجا که اسم تو میاد فکر میکنم عشق منه

                           

 


از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو :
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا !!!
تو نوشتی از من :
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من !

 

نویسنده: saeed ׀ تاریخ: پنج شنبه 17 اسفند 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

صفحه قبل 1 ... 97 98 99 100 101 ... 118 صفحه بعد

درباره وبلاگ

در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تو را میبوسند طناب دار تو را میبافند مردمی که صادقانه دروغ میگویند و خالصانه به تو خیانت می کنند ! در این شهر هر چه تنها تر باشی پیروزتری!!


لینک دوستان

لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , agasaeed.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM