بلند شد و از خرابه بیرون زد. کوچه و پس کوچههای محلهی قدیمی شهر را با جان کندن پشت سر میگذاشت. بعد از چند دقیقه راه رفتن به در خانهی اکبر بوقی رسید. دستش را روی زنگ گذاشته بود و تا صدای اکبر را از حیات خانه نشنید. زنگ را رها نکرد. اکبر فریاد زد:
“مگه سر آوردی مرد حسابی یه کمی صبر کن.” عزت ازپشت در با صدایی مرده گفت:
“داش اکبر به دادم برس که دارم از دست میرم.” اکبر در را باز کرد و گفت:
“باز که تویی مرتیکه مگه بهت نگفته بودم اینطرفها پیدات نشه.”
-غلامتم آق اکبر این دفعه رو کمکم کن. دفعهی بعد دست پر میام.
-هر دفعه که همینو میگی مگه بهت نگفته بودم بدون پول اینجا نیای.
-وضعم خیلی خرابه داش اکبر به دادم برس.
-به درک به من چه ربطی داره! هر دفعه کفگیرت به ته دیگ می رسه میای سراغ من. وقتی این کثافتو دستت گرفتی باید فکر این روزها رو میکردی. وقتی به حرفهای اکبر فکر کرد تمام وجودش سوخت. سرش را بالا گرفت و به اکبر گفت:
“یادت رفته من کی بودم اکبر! تمام محله های این اطراف زیر دستهای من میچرخید. یادت رفته خودت یه بار با قدرت دعوات شده بود و اگه من پا جلو نمی ذاشتم الان توی قبرستون خوابیده بودی، اینارو همه یادت رفته؟!
-نه هیچکدوم از اینارو یادم نرفته ولی دیگه زمونه فرق کرده! الان اگه پول نداشته باشی کسی جواب سلامتو هم نمیده. سعی کرد در را ببنده ولی عزت دستش را لای در گذاشته بود و به او التماس میکرد. در باز شد و عزت خودش را روی پاهای اکبر انداخت و با تمام قدرتی که در بدن داشت التماس میکرد. اکبر وقتی دید سرو صدای زیادی راه افتاده مواد را به عزت داد و او شادمان به سمت خرابه اش راه افتاد. وقتی مواد را مصرف کرد دنیای اطرافش به حالت عادی قبل بازگشت بعد به زنش فکر کرد و به طرف خانه راه افتاد. به پلههای خانه که رسید از داخل اتاق صدای یک مرد غریبه را شنید از وقتی معتاد شده بود این رفت و آمدها برایش کاملا عادی شده بود و اهمیتی به آن نمیداد. مرد غریبه اتاق را ترک کرد… بالا رفت و زنش را دید که داشت لباس هایش را تن میکرد. رو به مهناز کرد و گفت: دیگه نمیخواد این کارو بکنی من میخوام همه چی رو درست کنم
-آره ارواح عمهات تو گفتی و من باور کردم.
-دارم راستشو بهت میگم به خدا من خیلی فکر کردم.
-هزار باره که داری این حرفها رو میزنی ولی تا حالا هیچی فرق نکرده.
-قسم میخورم که این دفعه فرق میکنه. و سه بار به ارواح مادرش قسم خورد که قصد دارد اوضاع را تغییر دهد و خودش و مهناز را از این زندگی سگی نجات دهد. وقتی مهناز جدیت عزت را دید و میدانست که اگر او به خاک مادرشقسم بخورد حتما در کارش جدی است خوشحال شد که پس از یک عمر زندگی مانند حیوان، سرانجام میتوند زندگی درست و حسابی داشته باشد. آنشب مهناز از اینکه شوهرش قصد دارد زندگی آنها را به حالت اولیه اش بازگرداند خیلی خوشحال بود و مدام از نقشههای عزت برای آینده میپرسید و عزت با حوصله به سوالاتش جواب میداد و نقشههای فردا را در ذهنش مرور میکرد. مهناز پرسید: “یعنی ما میتونیم عین قبل زندگی کنیم.”
-البته که میتونیم تو زندگی خیلی بدی با من داشتی من و حلال کن.
-اگه بتونیم مثل قبل زندگی کنیم میتونم همهی اینها رو فراموش کنم صبح روز بعد وقتی عزت از خواب بیدار شد اولین تغییر زندگی اش را انجام داده بود و سر بی جان مهتاب را روی پایش گذاشته بود و وداع آخرش را با او کرد. سپس او را خواباند و چادرش را که دور گردنش پیچیده بود روی مهناز انداخت و بلند شد تا کار دومش را انجام دهد. وقتی صدای اکبر را از حیات شنید تمام عزمش را جمع کرده بود تا کارش را به درستی انجام دهد. اکبر وقتی پشت در عزت را دید میخواست به حرف بیاید که ضرب چاقوی عزت که داخل قلبش فرو رفته امکان حرف زدن را از او گرفت… عزت تا وقتی که اکبر جان بکند بالای سرش بود و وقتی مطمئن شد که کارش را به درستی انجام داده است به سمت خرابه برای انجام کار آخرش راه افتاد در خرابه طنابی که به سقف بسته شده بود انتظار عزت را میکشید.
نویسنده: saeed ׀ تاریخ: سه شنبه 1 اسفند 1391برچسب:,
در این شهر صدای پای مردمی است
که همچنان که تو را میبوسند طناب دار تو را میبافند
مردمی که صادقانه دروغ میگویند
و خالصانه به تو خیانت می کنند !
در این شهر هر چه تنها تر باشی پیروزتری!!
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
ღ♥ღ Alone Boy ღ♥ღ و
آدرس
agasaeed.LXB.ir لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد. مرسی